Tuesday, November 08, 2005

شب وتنهایی

سلام

شب و تنهایی
سلام - من مهيار هستمامروز براتون ميخوام داستان خودمو با خواهرم بنويسم .خواهرم اسمش ساناز هست .خدايش هم خيلي مامانه .يه دختر ناز ماماني که هميشه عادت داره لباس کوتاه بپوشه .خلاصه کنم . من 3 سال از ساناز کوچيکترم . ميدونم چقدر دوست پسر داره . تازه خيلي هاشونو هم ميشناسم که باهاش شيطوني کردن به همين خاطر من هم دوست داشتم حد اقل از عقب هم که شده باهاش حال کنم .هر وقت که اونن خواب بود چون ميدونستم خوابش سنگينه يه کم باهاش حال ميکردم . تا اندازهاي که يه روز ظهر که من و اون تنها بوديم خونه رو ساکت کردم تا بخوابه و بعد که خوابيد حتا بدون اينکه بيدار بشه شلوارش و شرتش رو کشيدم پاين . آخ که اون روز چه حالي کردم با رونش . ولي ماجراي من و اون اصلش از شبي شروع ميشه که مامان و بابام رفته بودن خونه بابا بزرگم ( آخه اون روز زنگ زد و گفت که خيلي مريض شده )اون شب من و ساناز خونه تنها بوديم .من هم از خدا خاسته زود همه در ها رو بستم و تلويزيون و کامپيوتر رو خاموش كردم گفتم من ميخوام بخوابم ( ميدونستم که اون تنها نميشينه آخه هميشه با من بود ) من رفتم تو اتاقم در رو بستم . 5 دقيقه بعد چراغ ها رو همه خاموش کرد و رفت تو اتاقش . من هم 15 دقيقه بعد که رفت بخوابه رفتم در اتاقش . يواش در زدم . نه بابا خواب خوابه . يواش در اتاق رو باز کردم رفتم تو اتاق . نه بابا مثل اينکه ميدونست من اينکار رو ميکنم .تمتا لباساشو بيرون اورده و خوابيده . چه حالي .من يواش يواش پتو رو از روش کشيدم کنار ميترسيدم بهش دست بزنم . نکنه بيدار شه . ولي کم کم به کسش دست زدم داشتم جلق ميزدم که ديگه آخرش بود بريزه چشمامو بستو سرو رو بالا کردم و جلق ميزدم يه هو يکي کيرم رو گرفت . ساناز بود .کيرم رو گرفت و سري دهنش رو اورد نزديک و شروع به ساک زدن کرد . با چه حالي ساک ميزد .من هنوز باورم نميشد که اين کارو ميکنه .ولي بعد از 5 دقيقه ساک زدن بلند شد . بدون اينکه حرف بزنه رفت چراغ رو روشن کرد . چه بدني داشت . سفيد و براق مثل هلو .هنوز هيچ حرفي نزده .کيرم رو گرفت و خودش به پشت رو تخت خوابيد . من هم که ميترسيدم چيزي بگم .خودش منو کشيد روي تخت و رو خودش انداخت .کيرو رو بين پاهاش حرکت داد . آ خخخخخخخخخخخخخخخخخ بعد گفت به رو بخواب .من هم خوابدم و اون اومد رو کيرم نشست کم کم کيرم رو تو کونش فرو کرد و آخ و اوخش در اومد . من هم يه بار آبم رو توش خالي کرم بعد بلند شد و رفت سر کيفش . خداي من کاندوم از تو کيفش بيرون اورد . آخه کاندوم تو کيف اون چيکار ميکرد ؟ کاندوم رو سر کير من زد و کيرم رو تو کسش کرد . خلاصه ما دو تا اون شب تا صبح با هم همين کارا رو کرديم .از اون شب تصميم گرفتيم که اطاق خودمون رو يکي کنيم . مامان بابا هم مخالفت نکردن .پس ما دو تا به هم قول داديم که تا هميشه اين راز رو بين خودمون نگه داريم و ديگه با هم فقط حال کنيم و هرگز با کس ديگه حال نکنيم .ولي ساناز يه روز دوستش مريم رو اورد خونه . خلاصه من آخرين بار که با کسي جر ساناز حال کردم همراه خودش و با دوست خودش بود . البته من چند بار ديگه هم گفتم دوستش رو بياره ولي دوستش زياد اهل اين کارا نيست .
+ نوشته شده توسط کیا در چهارشنبه سيزدهم مهر 1384 و ساعت 9:17
GetBC(12);
هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم
امید و بهناز
سلام اسم من اميد است و مي خوام يه داستان توووووووپ كه واقعي هم هست رو براتون بتعريفمماجرا از انجايي شروع شد كه:داشتم ازمدرسه ميرفتم خونه كه يهو بين راه بهناز رو ديدم. بهناز دخترخاله ام بود كه خيلي هم هلو بود واي چه اندامي. آدم وقتي مي ديدش اين سيكش ( سيك به تركي يعني كير ) مي خواست بهش سلام كنه ! رفتم جلو و گفتم :سلامون عليكمبا يه خنده جواب سلاممو داد ((آخه من تو گفتن اين كلمه مهارت دارم و هر وقت هم ميگم همه خندشون ميگيره - خلاصه بعد از سلام و احوالپرسي گفت كه مادرش يعني خاله ام -خواهر كوچكش رو برده دكتر و به بهناز گفته كه بياد خونه ما بعداً خودشم مياد.بيچاره بهناز هم رفته در زده هيشكي درو باز نكرده آخه مادرم بهم گفته بود كه ميخواد بره بازار.وقتي اين موضوع يادم افتاد يه فكري به سرم زد و به بهناز گفتم: خب اشكالي نداره حالا كه من اومدمميريم خونه ما بعد مامانتم مياد اونجا. اونم هم قبول كرد و رفتبم خونه مابععععععععععله. خونه هيشكي نبود كيفمو انداختم كنار ديوار و به بهناز تعارف زدم كه بشينهاونم درست نشست كنار كيفم. چون خيلي گرسنه بودم چپيدم تو آشپزخونهالبته ماه رمضون بود ولي خب من روزه نبودم. از آشپزخونه بهناز رو صداش زدم وقتي اومد پرسيدم: روزه اي؟ گفت:نه روزه نيستم ولي ميل هيچي ندارم تو راحت غذاتو بخورگفتم:تعارف كه نمي كني؟ گفت:نهگفتم: okداشت از آشپزخونه بيرون مي رفت كه يهو برگشت و با حالت سوالي گفت: اميد؟زود گفتم:جونم؟يه كم مكث كرد و پرسيد: اجازه ميدي كتاباتو نگام كنم؟((آخه من سال سوم دبيرستان بودم و اون سال اول))گفتم:باشه.ببين.چند دقيقه گذشته بود كه يهو يادم اومد اون سي دي سوپر كه از دوستم گرفتم لاي كتابمهوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااايسريع از آشپزخونه پريدم بيرون. چشتون روز بد نبينه. ديدم سي دي توي دستشهيه نگاه به من انداخت و با لبخند ازم پرسيد: چيه اين؟منم با خونسردي گفتم: سي دي آموزش رياضيگفت:باشه پس بذار ببينيمسرخ شدم گفتم:ببين . كليد نكن. اين يه فيلمه كه توش صحنه هاي بد هم دارهبا يه پوزخند گفت:فيلم كه حد اقل دو تا سي دي ميشه.پس سي دي دومش كو ؟آقا ما قفليديم اينم گير داد كه بايد سي دي رو بذاريخلاصه بعداز ده دقيقه بحث كردن منم مجبوري ديگه سيدي رو گذاشتمتا تصوير سي دي امد بهناز حالي به حالي شد بهم گفت: عجب اموزش رياضي قشنگيهيهو خودشو انداخت روم و منو بوسيدمنم كه ديدم موقعيت جوره شروع كردم به لب گرفتنكم كم خودش مانتو و روسريشو در اورد و منم شلوارمو كشيدم پايين و گفتم: ميخوري؟يهو شيرجه زد رو كيرم و شروع كرد به خوردنبه زور كيرمو از دهنش بيرون كشيدم و گفتم : شلوارتو در آربا يه حركت شلوار و شورت صورتيش لغزيد به زير زانوهاشپرسيدم : بهناز جون اوپني؟گفت: اوپن مادرته درست صحبت كنبعدش چار دستوپا نشست جلوم و گفت : فقط از عقبمنم عين خر كيرمو تا نصف كردم تو كونشيه جيغي زد و گفت : اميد آرومتر. سوختمكيرمو كشيدم بيرون و اين دفه اروم اروم كردم توش .وقتي تا ته رفت گفتم اماده اي؟گفت : آره بزنشروع كردم به تلمبه زدن و با يه دستمم با كسش بازي ميكردم چقدر نرم بوداون يكي دستم رو بردم رو سينه اش واااااااااااااااي اونم نرم بود بهنازم داشت آه و اوف ميكرديهو از ذهنم گذشت اگه تو اين حال بابام بياد تو و ما رو ببينه چي ميشه؟با خودم گفتم طوري نميشه كه . بابام ميگه پسرم تو كارتو بكن منم از پشت تو رو ميكنمبا اين فكر خندم گرفت آخرشم آبم رو خالي كردم تو كونش و تا كيرمو كشيدم بيرون بهناز با عصبانيت گفت: خيلي نامردي خودتو خالي كردي پس من چي؟گفتم پاشو جموجور كن كه الان مامان اينا ميانبعد بهش قول دادم كه دفعه بعد حتماً ارضاش كنم

7 Comments:

At 2:21 PM, Anonymous Anonymous said...

می گویند: روزی عده ای از شیعیان به دیدار امام رضا(ع) آمدند و به خادم امام گفتند: می خواهیم آقا را ببینیم آقا اجازه نداد. بعد از چندین مرتبه، امام اجازه ورود را دادند. همه آمدند به امام گفتند: ما همه شیعه شماییم، چرا اجازه نمی دادید. امام(ع) فرمود: شما محب ما هستید نه شیعه ما؛ شیعه آن کسی است که به فرمان ها و دستورهای ما گوش دهد و عمل کند. قال الامام علیه السلام: ان شیعتنا هم الذین یتبعون آثارنا و یطیعونا فی جمیع اوامرنا و نواهینا فاولئک شیعتنا فاما من خالفنا فی کثیر مما فرضه الله علیه فلیسوا من شیعتنا؛ شیعه ما کسانی هستند که آثار و گامهای ما پیروی می کنند و در همه اوامر و نواهی از ما اطاعت می کنند. اینان شیعیان ما هستند و اما کسانی که در بسیاری از واجبات الهی با آن مخالفت می ورزند، ایشان از شیعیان ما نیستند. (بحارالانوار، ج 65، ص162)
در حقیقت امام(ع) می فرماید که هرکس که محبت اهل بیت(ع) را در دل دارد شیعه نیست؛ بلکه شیعه شرایط خاصی دارد که اطاعت محض و کامل از ما و فرمان های الهی یکی از آن هاست....لعنت خدا بر آنهایی که با راه اندازی سایت های غیر اخلاقی جوانان شیعه را منحرف می کنند....

 
At 9:10 AM, Blogger farzad said...

سلام من پزشک هستم 32 ساله از مشهد اگه خانمی دوست داره به شیوه کاملا علمی و توپ یه سکس با من داشته باشه که حسابی حالشو ببره در خدمتم drahmadavaz@yahoo.com

 
At 12:54 PM, Anonymous Anonymous said...

به خدا قسم بي وجود تر از شما كه اين كس شعر ها رو مينويسن و جوانهارو منحرف ميكنيد وجود نداره خيلي بست هستيد

 
At 1:00 PM, Anonymous Anonymous said...

Kos kesh haye madar jendeh shoma in kose sher haro minevisin ke masaln sex haye khanevadegi ro ye chize adi jelveh bedin, nakone fekr kardid khovnevadehaye irani mesle oropaee ha hastan ke bibonyad bashan, nakonid shoma irani nistid, ghatan shomaha be akhert hich eteghadi nadarid, vay bar shoma, bigheirT haye binamoos akhe kodom irani ba gheirat hazer mishe be khatere ye lezate zood gozar ba khahar khodesh tajavoz kone, khoda hamaton ro na ood kone, bisharaf haye binamoos bi gheirAt

 
At 9:12 AM, Anonymous Anonymous said...

Salam agha sasan pato bad jaiy gozashti pateye khahare ooni ke az emam reza revayat minevise va pateye madare ooni ke az vojud dam mizane ro biroon rikhti dadash kar khoobi nakardi!!!!!

 
At 1:14 PM, Anonymous nader jooon said...

khosham miad k mardom enghadr fahmide shodan k ba in harfa monharef nashan...man k faghat mikhandam vaghti k in dastanaro mikhunam....nader joon

 
At 12:38 AM, Anonymous Anonymous said...

سلام به كل دختراي ايران من حسين رمضاني هستم 23 ساله از مشهد هر دختري كه ميخواد سكس داشته باشه جه از جلو يا جه از عقب يا فقط سكس خالي باشه بدون كردن با اين شماره تماس بكيره
09159428323

 

Post a Comment

<< Home